اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
آرشیو
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 3398


Powered by BlogSky.com

KHODAEI


زبان نصرت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 6 اردیبهشت 1387

سلام دوستان گلم

نمیدونم اسم این پست رو چی بزارم خداحافظ یا وادع با اینتر نت

به هر حال بی خیال

امشب دیگه شاید اخرین شبی هست که نت میام

البته بازم میام ولی تا ۲۳/۳ دیگه نت نمیام

برای همتون ارزوی موفقیت میکنم دوستان گل و با حال خودم

جمعه 30 فروردین 1387
کامی و هومی

سلام

خوبین همگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه چندتا عکس از کامی و هومی براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد البته با توصیه یه دوست

این هم چند تا عکس  از یه شب پر شور و خوب و دیدنی

چهارشنبه 14 فروردین 1387
رفاقت خوب

سلام

   یه  داستان جالب از دو رفیق که یکی آبادانی و یکی تهرانی هست         براتون گذاشتم

  شاید قدیمی باشه ولی جالبه

 اگه غلط املایی داشت ببخشید اینو از یه قطعه صوتی ضبط شده نوشتم

(ویرایش شد)

 

 

 

 

 

میگه دوتا رفیق بودن یکی آبادانی یکی تهرانی

آبادانیه اسمش محمد بود . تهرانیه اسمش علی

اینا تو خدمت با همدیگه خیلی جورا

طوری که اگه دو ساعت همدیگه رو نبینن نگران حال هم دیگه میشن

میگذره و دوسال خدمت اینا تموم میشه. دم در همون پادگان که میخوان با هم خدا حافظی کنن تهرانیه به آبادانیه میگه محمد خدمتمان تموم شد ، رفاقتمان تمام نمیشه  هر موقع کار خوب خواستی بیا تهران .

آبادانیه بهش میگه من پول ندارم ولی هر موقع زن خوب خواستی بیا آبادان من برات زن میگیرم .

میگذره و بعد یک سال تهرانیه هوس زن گرفتن میکنه!!!.

میره کجا ؟! میره آبادان ،دنبال خونه رفیقش میگرده میبینه یه  خونه  فقیر نفس و تشکیلاتی نداره .....در میزنه محمد میاد دم در سلام ،احوال پرسی، تحویل گرم ، یک هفته تحویل گرم، مهمون نوازی  بعد یه هفته علی به محمد میگه :محمد قرار نبود برای من زن بگیری ؟

محمد میگه : چرا؟

تهرانیه بهش میگه بریم برای من زن بگیر!!!!!

تو دوست ،آشنا ، رفیق ، همسایه ، هر کی میگرده تهرانیه نمی پسنده

بعد از یه هفته تهرانیه دم در خونه آبادانیه داره باهاش خداحافظی میکنه بهش میگه تو به قولت وفا کردی اما من نپسندیدم . تو همین هنگام یه دختری از همسایگی ابادانیه   میاد. میره توی خونه آبادنیه دختره خشگل ، سنگین ، رنگین .

تهرانیه به آبادانیه میگه من این دختره رو میخوام .

الان دختره چی آبادانیه میشه ؟! نامزد آبادانیه میشه .

 بهش میگه باشه .

محمد با خانواده ها صحبت میکنه ،با نامزدش صحبت میکنه بدون اینکه تهرانیه بفهمه دست دختره رو میده تو دست تهرانیه و میفرستتش بره تهران

بعد از یک سال پسره گوشه گیر شده ، معتاد شده ، مادرش بهش میگه زنتو دادی رفت برو ببین رفیقت بهت کار میده.

میره تهران ، دنبال خونه رفیقش میبینه  یه ساختمون عظمت ،تشکیلات ، همه چی داره ساختمون

آیفون رو میزنه یکی بلند میکنه آیفون رو میگه که: سلام علی من اومدم .

بهش میگه آقا برو من تو رو نمیشناسم ،قطع میکنه  محمد میگه من حتما چون صدام عوض شده این منو نشناخته دوباره زنگ میزنه میگه علی منم محمد از آبادان  اومدم . بهش میگه آقا برو من اصلا رفیقی به اسم محمد ندارم .

آبادانیه میگه رفیقم نامردی کرد.

برمیگرده که بیاد خسته شده بوده می شینه توی یه چمنی رو به روی ساختمون .

داره خستگیشو در میکنه میبینه سه نفر قیافشون به دزدا میخوره  دارن میان طرفش 

محمد به خودش میگه اینا منو میزنن ،پولام رو هم میبرن و میرن حداقل بزار صداشون کنم پولا رو بهشون بدم کتکه رو نخورم.

صداشون میکنه بهشون میگه این پول برگشتمه میخوام برگردم آبادان با چند تیکه نون اگه میخواهین ببرینش،ببرینش دیگه کتکم نزنید .

اینا میگن نه الان که اینطور شد ما تازه دزدی کردیم این پنجاه هزار تومان برای تو.

پنجاه هزار تومان بهش میدن  میگره و میگه میرم یه دست کت و شلوار میگیرم ،یه حموم عمومی میرم ،یه اصلاح میکنم  بر میگردم آبادان به مادرم میگم رفیقم به من کار داد.من نخواستم .نگم رفیقم نامردی کرد.

میره  یه دست کت و شلوار رو میگیره ،حموم عمومی میره ،اصلاح میکنه.

داره برمیگرده که سوار ماشین بشه یه خانومی با ماشین براش بوق میزنه

 آقا بیا سوار !!! آبادانیه میگه خانوم برو تو رو خدا من بچه تهران نیستم بچه شهرستانم  زود هم گول میخورم

از همه آدما هم گول خوردم دیگه تو گولم نزن زنه پیاده میشه بهش میگه آقا من از تیپ و قیافت خوشم اومده میخوام برام کار کنی بیا برام کار کن

میره جای که زنه کار میکنه . یه پوشاک زنجیره ای داره. زنه یه قرفه رو میده دست آبادانیه

از برکت دست پسره کار زنه میگیره بعد از 6 ماه زنه بهش میگه : خوشم اومد واقعا مردی.

اگه دوست داری بیا دخترم رو هم بگیر.

دخترش رو هم میگیره . میگذره بعد از چند وقت دختره بهش میگه محمد یه مجلس شراب خوری داریم بالای شهر میای بریم.

بهش میگه بریم.

میرن بالای شهر یه گوشه مجلس میشینن اون گوشه مجلس کی نشسته : نامزد سابق آبادانیه (محمد) که الان شده زن  تهرانیه .

آبادانیه میگه ساقی اول من

میگن بگو

میگه بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا نکرد...... همه میزنن

میگه پیک دوم بزنید به سلامتی اون ستا دزدی که به دادم رسیدن و به من پول دادن  پیک دوم رو هم میزنن

میگه پیک سوم بزنید به سلامتی این زنی که به من کار داد و این دختری که زنم شد.

خوب هر چی بود به تهرانیه پرونده بود

دیگه تهرانیه بهش بر میخوره  بهش میگه ساقی دوم من

تهرانیه میگه پیک اول رو بزنید به سلامتی  اون رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد.همه پیک رو میزنن

میگه پیک دوم بزنید به سلامتی اون ستا دزدی که دزد نبودن  من فرستاده بودمشو ، پیک دوم رو هم میزنن

میگه پیک سوم بزنید قسم خورده بودم نگم ولی میگم : پیک سوم به سلامتی اون زنی که مادرمه و اون دختری که خواهرمه.

 

 

 

 

پنجشنبه 23 اسفند 1386
عکس ...

 

سلام دوستان گلم

خسته شدم از متن گذاشتن و مطلب

البته مطلب خوب هم واسه پست گذاشتن نبود گفتم

گفتم چندتا عکس خوب بزارم

چطور بودن عکسا؟!!!!!!؟

 

جمعه 17 اسفند 1386

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت .

 

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود .

 

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :

 

- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟

 

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :

 

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

 

- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت :

 

همسر تو گوژپشت خواهد بود .�

 

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

 

اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن .�

 

فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید .

 

او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود

 

جمعه 17 اسفند 1386
عشق حقیقی

عشق  چیست؟؟؟؟ لطفا  بیان  خود  را  بگوید و نظر  بدهید

دیوانه پرسید :

       عشق چیست ؟!

                  عاقل جواب داد :

                               دیوانگی ...

                                         و دیوانه بی تفاوت به راه خود ادامه داد ....

 

مهم نیست که پیشم نبا شی مهم نیست که ازم جدا باشی مهم نیست که به یادم نباشی مهم

نیست که دوستم نداشته با شی مهم نیست که مرا در یاد نداشته باشی مهم اینست که در قلب

من جای داری و من تا ابد عاشقانه می پرستمت

 

    زندگی مثل بازی شطرنج میمونه وقتی که بلد نیستی همه می خوان یادت بدن ولی وقتی یاد می گیری همه می خوان شکستت بدن
شناسنامه کامل من...
عناوین آخرین یادداشت ها

KHODAEI

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس