دی 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        
آرشیو
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 8371


Powered by BlogSky.com

KHODAEI


۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا ۱۰۰۰ جای دیدنی دنیا
مجموعه فوق‌العاده زیبا از ۱۰۰۰ جایی که قبل از مرگ باید دید!
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 26 دی 1387

پنجشنبه 26 دی 1387

چهارشنبه 8 آبان 1387
رضایت 0000

سلام دوستان گلم

امیدوارم هر کجا که باشید حالتون خوب باشه

من مدتی هست  که مشغول درسام هستم و وقت برای اپ کردن این وبلاگ  ندارم.

و الان این پست رو  که میبیندی فقط به خاطر دوست عزیزم (دیونه) که هنوز

نمیشناسمش(من چقدر دیونه هستم)  اپ کردم

این هم ادرس وبلاگ دیونه جون: یه سری بزنید.

www.divonevsia.blogfa.com

رضایت

پسر کوچکی وارد داروخانه شد. کارتنی را به سمت تلفن هل داد.

روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و

 شروع کرد به تلفن گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.

پسرک پرسید : خانم ،میتوانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟

زن پاسخ داد: کسی هست که این کا را برایم انجام می دهد.

پسرک گفت:خانم ،من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد.

زن در جوابش گفت: از کار این فرد کاملا راضی ام .

پسرک بیش تر اصرار کرد و پیشنهاد داد:من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برای تان جارو میکنم،در این

صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت .مجددا  زن پاسخ منفی داد.

پسرک در حالی که لبخندی به لب داشت ، گوشی را گذاشت .

مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود

به سمتش رفت و گفت :پسر از رفتارت خوشم می آید؛

به خاطر این که روحیه ی خاص و خوبی داری ،دوست دارم کاری به تو پیشنهاد بدهم.

پسرک جوان جواب داد:نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم

 را می سنجیدم ،من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند .

A little boy went into a drug store. Reached for a

Soda carton and pulled it over to the telephone.

He climbed onto the carton so that he could reach the

Buttons on the phone and proceeded to punch in

Seven digits.

The store-owner observed and listened to the

Conversation: the boy asked "lady can you give

Me the job of cutting your lawn? The woman replied

"I already have someone to cut my lawn

Lady I will cut your lawn for half the price of the

Person who cuts your lawn now." replied boy. The

Woman responded that she was very satisfied with

The person who was presently cutting her lawn

The little boy found more perseverance and offered

"Lady I'll even sweep your curb and your sidewalk

So on Sunday you will have the prettiest lawn in all

Of palm beach Florida." again the woman

Answered in the negative

With a smile on his face the little boy replaced the

Receiver. The store-owner who was listening to all

Walked over to the boy and said

Son...I like your attitude I like that positive spirit

And would like to offer you a job

The little boy replied "no thanks I was just

Checking my performance with the job I already

Have. I am the one who is working for that lady.

امیدوارم که خوشتون اومده باشه

هر کجا که غلط املایی داشت به من بگید تا اصلاحش کنم.

منبع: مجله  آزمون 321 دوره 11

چهارشنبه 13 شهریور 1387
راهب یا ... تا اخرش بخون....

لطفا آن را تا انتها بخوانید:

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید 

 

 

یکشنبه 30 تیر 1387
زندگــــــــــــــــی ... .

خدا خر را آفرید....................................................................  .

و خدا خر را آفرید.... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز

 می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود

و پنجاه سال عمر خواهی کرد .

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا ! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد .

 

و خدا سگ را آفرید

و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود .

سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم .

و خداوند آرزوی سگ را برآورد .

 

و خدا میمون را آفرید

و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد .

میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم .

و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد .

 

و سرانجام خداوند انسان را آفرید

و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد .

انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده .

و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد .

 

و از آن زمان تا کنون

انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند .....

و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد ...

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد .

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند .

 

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.

(امیدوارم که اینطور زندگی انسانها نباشد!!!!!)

 

نتیجه گیری انسانی : باید بسیار خرسندباشیم که ۱۲۰ سال عمر نمی کنیم

 

نتیجه گیری خیرخواهانه : کسانی که برای ما طول عمر ۱۲۰ سال آرزو می کنند در واقع ..........!!!!!.

شنبه 25 خرداد 1387
نزار قبانی ... و عاشقانه های دیگر

 

 به بهانه دهمین سالگرد ارتحال شاعر بزرگ عرب نزار قبانی

شاعر حماسه و عشق

Poet epopee and love

 

Playing in scene

بازی در صحنه

لعب فی المشهدِ

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم  میدانم چه دروغی گفته ام

می گویم میان ما چیزی نبوده است

تنها برای اینکه از درد سر به دور باشم

شایعات عشق را با آن شیرینی ، تکذیب می کنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم

احمقانه ، اعلام بیگناهی می کنم ....................

.

.

.

**برای خواندن ادامه شعر ، زندگی نامه،

، منابع به زبان ایرانی و عکسهای از این شاعر بر روی ادامه مطلب کلیک کنید**

 

ادامه مطلب ...

من نه منم.........
شناسنامه کامل من...
عناوین آخرین یادداشت ها

KHODAEI

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس